تبلیغات
بی گناه - نخستین درس مهم
عشق در دست پسر بچه ای بود که می خواست با آبنبات چوبی اش دریا را شیرین کند...
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

كد آهنگ

كد موسیقی

نخستین درس مهم

من دانشجوى سال دوم رشته پرستاری بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم
 به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن
 داشته است. سوال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت
 می‌کند چیست؟»
 من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و
 حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟ من برگه
امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که
 از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در
 بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟ استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در
 حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و
 شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند
 زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
 من این درس را هیچگاه فراموش نکرده‌ام.


نوشته شده توسط :بی گناه
شنبه 5 دی 1388-02:30 ب.ظ
نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.