تبلیغات
بی گناه - برایان دایسون
عشق در دست پسر بچه ای بود که می خواست با آبنبات چوبی اش دریا را شیرین کند...
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

كد آهنگ

كد موسیقی

برایان دایسون

سی ثانیه پای صحبت آقای* برایان دایسون *

مدیر اجرائی اسبق در شركت* كوكاكولا*

*هیچ‌وقت از ریسك كردن نهراسیم.*

*چرا كه به ما این فرصت را خواهد داد*

*تا شجاعت را یاد بگیریم*

فرض كنید *زندگی* همچون یك *بازی* است. قاعده این* بازی* چنین است كه بایستی *
پنج* توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید...

جنس یكی از آن توپ‌ها از *لاستیك* بوده و باقی آنها *شیشه*‌ای هستند. پر واضح
است كه در صورت افتادن توپ *لاستیكی* بر روی *زمین*، دوباره نوسان كرده و بالا
خواهد آمد، اما چهار توپ *شیشه*‌ای، به محض برخورد، كاملا شكسته و خرد میشوند.

او در ادامه میگوید: " آن چهار توپ *شیشه‌*ای عبارتند از *خانواده،**
سلامتی،**دوستانو
** روح* خودتان و توپ *لاستیكی* همان *كارتان* است "

در خلال ساعات رسمی روز ، با كارایی وافر به كارتان مشغول شوید و بموقع محل *
كارتان* را ترك كنید. برای *خانواده* و *دوستانتان* نیز وقت كافی بگذارید و *
استراحت* كامل و مكفی داشته باشید.

*سریعترین راه برای دریافت عشق ، بخشیدن آن است


نوشته شده توسط :بی گناه
سه شنبه 27 بهمن 1388-02:47 ب.ظ
نظرات() 

roya
یکشنبه 9 اسفند 1388 05:05 ب.ظ
ey bad nabod
roya
یکشنبه 9 اسفند 1388 05:04 ب.ظ
ali bod
غزل
یکشنبه 2 اسفند 1388 02:15 ق.ظ
دعا میکنم برایت...خدایا برای دلم دعا کن...برای آنچه درونش میگذرد هم دعا کن...برای کسیکه در آن هست دعا کن...لطفن! چرا برود؟کسیکه میآید چرا برود؟ قسمت؟ تقدیر؟ سرنوشت؟ ستارگان و فرشتگان هم؟ همه میخواهند که او برود؟! پس من چه؟! مگر نمیگویی من مقامم از تمام اینها والاتر است؟ اگر من نخواهم چه؟ باز هم میرود؟!!! آری میرود...تو که بخواهی او میرود و من هم هیچ نباید گویم! پس اگر رفت به او بگو لااقل مرا فراموش نکند... این که دیگر شود؟ آری؟؟؟ بگو دوستم بدارد...لطفن
زهره
سه شنبه 27 بهمن 1388 05:37 ب.ظ
سلام
من به روزم . . .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.